نوش دارو می نمودبر لب ما زهر نیش مار شد. عیب از ما بود از
یاران نبود.تا که یاری یار شد بیزار شد.یاوری ها بار منت شد به
دوش دست ها آغوش نه افسار شد.عاقبت با حیله ی سوداگران
عشق هم کالای هر بازار شد. آب یکجا مانده ایم. دریا کجاست.
مردم از بس زندگی تکرار شد.
و ساعتها خیره می نگرم . با یک سبد از محبت با یک سبد از دلسوزی
برای تو .
بر سر راهت می نشینم تا شاید گذر عارفانه ات به میکده خراب ما افتد
و ترحمی نمایی و ما را از شراب مستانه ات سیراب سازی!
کسی که تو را دوست دارد . تو دوستش نمی داری . اما کسی که تو
دوستش داری و او هم تو را دوست دارد . به رسم و آئین هرگز به هم
نمی رسند و این رنج است.
زندگی یعنی این
کاش میشد در خراب آباد دل خانه احساس را تعمیر کرد . کاش
میشد همچو باران بی دریغ لحظه های سبز را تقدیر کرد . کاش
میشد عشق را با تمام وسعتش تکثیر کرد. کاش میشد اشک را
تهدید کرد مدت لبخند را تمدید کرد . کاش میشد از میان لحظه ها
لحظه دیدار را نزدیک کرد. کاش میشد
در پناه شب در صدد پیدا کردنت غرق در رویا هستم. نیم ساعت سکوت
معنی دار. هر شخص عاشقی را به یاد دوریهای دست نیافتنی می اندازد
و از پنجره دیدگان دنیا را بسان تخت خالی می بیند.
نیمکتهای پرچین . بر نواری سفید . در دور تا دور گردنت . همانند طوقی
است از مروارید که بر گردن"( قو)ی دریا یا ( قناری) صحرا هویداست!
دستم را بگیر و همانند ( نی نی کوچولوها) از خیابانهای عشق بگذر.
که از سنگر خانه به در شده ام.
زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود زيباترين سخني که شنيدم
سکوت دوست داشتني توبود زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود زيباترين انتظار زندگيم
حسرت ديدار توبود زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود زيباترين هديه عمرم محبت توبود
زيباترين تنهاييم گريه براي توبود زيباترين اعترافم عشق توبود.
گفتند:بزرگترین گناه نا امیدی است. وقتی براستی سخن گفتم .
گفتند: دروغ است . وقتی به ستایش روی آوردم گفتند: خرافات
است. وقتی گریستم . گفتند: کودکانه است. وقتی خندیدم گفتند:
دیوانه است. حال دگر مانده ام ..... و حال که دیگر! سخن نمیگویم.
گویند عاشق است! این است زندگی من .... براستی چه دنیای
دیوانه ایست.
تقویم زندگی ات خاطرات شیرین گذشته را به یاد انداخت نگاهی به
آن افکنده و بدانی از اولین تا آخرین فصل بودنم تنها سئوالم این بود:
چرا برای خزان دلم بهاری نیست؟
به زمان بنگر. به شتاب ثانیه ها . و گریز بی وقفه عمر. که چه شتابان
از پی هم در گذرند. با لحظه لحظه عمر زندگی کن و تمامی ثانیه ها
را عاشق باش.
خسته ام از آدمهایی که هر روز عاشق میشوند. آدمهایی که خود
را نمی شناسند. گوشهایشان میبیند میدانند که نمی دانند اما
عاقلترین افراد خویش را میدانند. خسته ام از آدمهایی که سرانجام
خودشان را می دانند اما تلاشی برای تغییر آن نمی کنند که نگاهشان
دیگران و خودشان را فریب میدهد.قلب سنگیشان پشت چهره ساختگی
و لباسشان مخفیست آدمهایی که تفاوت عشق و هوس را نمی دانند
خسته ام از خودم که آدمم.
همه ی ما با اراده به دنیا می آییم. با حسرت زندگی میکنیم و با حسرت
میمیریم این است مفهوم زندگی کردن . پس هرگز به خاطر غمهایت گریه
مکن و مگذار این زمین پست شنونده ی آوای غمگین دلت باشد افسوس
آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم آن زمان که دوستمان دارند
لجبازی میکنیم و بعد برای آنچه از دست رفته آه میکشیم.
در افق دور دست به دنبال روزنه ی امید میگشتم: به دنبال
دوستی . رفیقیو همراهی که تو را با آن لبخند معصومانه ات
دیدم نگاهت کردم نگاهت همچون تیری بر قلبم نشست در
دلم جای گرفت و آنگاه با زبان بی زبانی گفتم دوستت دارم.
تقدیم به امید زندگانیم:
تقدیم به امید زندگانی ام به شکوه شب و شکوه مهتاب . به
اشکهای سوزان روی گونه هایت. تقدیم به خنده های دلنشینت
ونگاه های پنهانت. تقدیم به تو ای خیال من .ای آسمان قلبم
وای سر چشمه ی الهام من تقدیم به تو ای محبوبترین قلبم.